مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندانش آب نبات قیچی را می مکید گفت :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند !
از مکتب که اومدم خونه ، دیدم خونه مون شلوغه و مادر خدا بیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل بندازه تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده !

خواستگارم ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرزش چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم ! دو سال از بابام بزرگتره ! عمه خدا بیامرزم گفت : هیس ! شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کارا نه بیاره !

پیرزن حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر... ؟ آهان ! جونم واست بگه ؛ اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ بازی می کردند. سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و گفتند : تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها !
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه .

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ؛ همه خندیدند ولی من ننه خجالت کشیدم ؛ به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم . اونم خدا بیامرزتش میگفت : دوست داشتن چیه ... ؟ عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد با خاله هات و دایی خدابیامرزت . بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد ! یعنی میدونی مادر تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد ! نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون . می گفت: هیس ! قباحت داره زن هی بره بیرون !

می دونی ننه ؛ عین یه غنچه بودم که گل نشده گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش !

اینجای صحبت ها مادر بزرگ اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت : آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه ! اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم که نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ولی نگفت .  حسرت به دلم موند که روم به دیوار بگه عاشقتم ولی نشد که بگه !

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود زیر چادر چند تا بشکن می زدم ؛ آی می چسبید ، آی می چسبید.
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود و اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم.

یکبار گفتم: آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟ گفت: هیس ! دیگه چی .... با این عهد و عیال همینمون مونده که انگشت نما شم !

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه جون، بچگی نکردم ، جوونی هم نکردم  تا اومدم به خودم بجنبم یهو پیر شدم ! پیر !

بعد پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده هر چی بود که تموم شد ! آخیش خدا عمرت بده ننه ! چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس .

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش داخل هشتی ... وشگون .... یه قل دوقل ..... عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی !؟

گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟ پیرزن انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند ! خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ؛ اینقدر به همه هیس نگید ! بزار حرف بزنن ، بزار زندگی کنن . آره مادر هیس نگو ، باشه؟


خدا از "هیس "خوشش نمي آید...

 


 پ.ن

نویسنده این مطلب را نمیشناسم بنابراین اسمش را در زیر مطلب نیاوردم ..... اماجالب بود.

دو تا پیشنهاد خواندنی :

تو رو خدا آرام تر ، می خواهم صدای شیخ را بشنوم ....

 چند نکته درباره ماجراهای سفارت عربستان در ایران

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ |

زمستان ها روزها خیلی کوتاه هستند. آن روز عصر کارم خیلی طول کشید وقتی از محل کار آمدم بیرون هوا کاملا تاریک شده بود.

از شانس من باران ریز و تندی در حال باریدن بود و من هم چترم را فراموش کرده بودم بخاطر همین از رفتن تا ایستگاه اتوبوس که دوتا کوچه بالاتر از محل کارم هست منصرف شدم ؛ آمدم کنار پیاده رو تا تاکسی بگیرم .

تاکسی ها اکثرا خالی و بعضی ها هم پر از مسافر از کنارم بی تفاوت می گذشتند و من همچنان در زیر باران ریز و تند شبانگاهی! دیگه چادر و روسریم خیس شده بودند و آب به موهایم هم نفوذ کرده بود که دیدم یک پراید هاچ بک در مقابلم متوقف شد.

بخاطر بارش باران و بخار کردن شیشه ها فقط سایه راننده را دیدم ؛ درب عقب را باز کردم و وقتی دیدم مسافر دیگه ای ندارد و از طرفی هم نمی خواستم بیش از این خیس آب شوم دل به دریا زدم و توی دلم بسم الله گفتم و سوار شدم . درب را آهسته بستم ؛ هنوز خودم را جمع و جور نکرده بودم و فرصت نگاه کردن دقیق به راننده هم نشده بود که صدای زنانه ای گفت : خانمم چرا نیامدی جلو ؟

تازه متوجه شدم که راننده آقا نیست ! گفتم : اِ وااا  ببخشید متوجه نشدم ؛ عذر می خواهم که به زحمت افتادید ، ممنونم از لطفتون ؛ مزاحمتون نباشم !

دختر راننده خیلی دوستانه تر گفت : قابلی نداره دیدم باران شدید هست و بدجوری خیس شده اید گفتم من که دارم این راه را می روم بگذار تنها نباشم ! سپس ادامه داد : راستی اسمم صبا هست و دانشجو هستم.... من هم گفتم : زهرا ...

ترافیک مثل همیشه شدید بود و راهی که در شرایط عادی بیست دقیقه طول می کشید چیزی حدود یک ساعت به درازا کشید. در تمام طول مسیر همه اش او صحبت می کرد و من بیشتر مستمع بودم.

احساس کردم به یک گوش شنوا نیاز دارد بنابراین سعی کردم با لبخندی به لب به حرفایش گوش کنم. همانطور که حرف می زد شالش هی سر می خورد و از سرش می افتد و او هم اکثرا با تاخیر و دست پاچگی دوباره آنرا روی سرش مرتب می کرد.

اون فقط دوست داشت یکی حرفایش را گوش کند ؛ همین !

شاید نمی توانست اون حرف ها را به کس دیگری بگوید ! نمی دانم چرا آنها را به من گفت ! اصلا آن حرفها چه ربطی به من داشتند ؟

شاید فکر می کرد شنونده خوبی هستم !

شاید هم نیاز داشت آنها را به کسی که اورا نمی شناسد و یکدیگر را در این شهر بزرگ دیگر نخواهند دید در میان بگذارد . هنگام خداحافظی احساس کردم سبک شده و خودش را خالی کرده است. من حتی نتوانستم قضاوت کنم یا نظری بدهم فقط گوش کردم.

بعد از رفتنش به خودم گفتم چراکه نه !! ؟ به نظرم باید حرف هایش را می زد. گاهی انسان ها باید حرف هایشان را بیرون بریزد حتی با یک غریبه .

بارش باران قطع شده بود و هوا کاملا دلچسب بود چند تا نفس عمیق کشیدم و ریه هایم را از هوای تمیز و سالم پرکردم ، آن شب من هم سبک شده بودم !

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ |

اصلا به خودتان نگیرید اما عجب مردمان عجیبی هستیم ما ایرانی ها. 

متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه تجربه زندگی در سایر کشورهای دنیا را نداشته ام ولی آیا مردم آن کشورها هم .... 

تا چند هفته قبل به هر مجلس و محفل و جمعی وارد می شدی یا اینکه شبکه های اجتماعی گوناگون را جستجو می کردی ؛ همه جا صحبت از تحریم و نخریدن خودروی صفر و بی کیفیت و گران داخلی بود. فارق از اینکه آیا این کمپین صحیح یا غلط بوده است که قصدم قضاوت آن در اینجا نیست ولی در عجبم در کوتاه زمانی ورق آنچنان به یکباره برگشت که آدم هایی که تا دیروز برای نخریدن خودرو یخه چاک می دادند اکنون برای خرید همان خودرو های گران و بی کیفیت با بهای تمام شده به مراتب بیشتر سر و دست می شکنند!   

طراحان طرح هم هرگز چنین تصوری از میزان موفقیت طرحشان که علی ظاهر جهت رونق اقتصادی برنامه ریزی شده بود نداشتند؛ آنها هم انگشت به دهان مانده اند! 

خدایی عجیب نیستیم ما ؟

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ |

ﮔﺎﻩ ﺩﻟـــــــﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﺍﺯﺻﺪﺍﻗﺘـــــﻢ ﻛﻪ
ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻻﻳــــــﻖ ﺁﻥ ﻧﻴﺴﺖ .....
ﮔﺎﻩ ﺩﻟــــــــﻢ ﺗﻨﮓ ﻣﻴﺸﻮﺩﺑﺮﺍﻱ ﻭﻋــــﺪﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻣﺎ
ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻟﺨﻮﺷﻴﻢ ﻛﺎﻓــــﻲ ﺑﻮﺩ ....
ﮔﺎﻩ ﺩﻟــــــــﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﺍﺯ ﺳﺎﺩﮔـــــﻲ ﻫﺎﻳﻢ ....
ﮔﺎﻩ ﺩﻟـــــــﻢ ﻣﻴﺴﻮﺯﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻓـــــــﺎﺩﺍﺭﻱ ﻫﺎﻳﻢ ...
ﮔﺎﻩ ﺩﻟـــــﻢ ﻣﻴﺴﻮﺯﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺷﻜﻬﺎﻳﻢ .....
ﮔﺎﻩ ﺩﻟـــــــﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔــــــــــﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭﺁﻧﻢ ....

ﺍﻳﻦ ﻧﺒـــــــــــــــﻮﺩ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺑــــــــــــــــﻮﺩﻡ .....

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ |

 روزنامه وطن امروز یک مصاحبه جالب با خانم ملکی مجری محبوب شبکه قرآن انجام داده که خواندنی هست     ( برای خواندن تمام مطلب می توانید به شماره شنبه بیست پنجم مهر این روزنامه مراجعه کنید. )     اما آن بخش از مصاحبه که در آن مطالبی در خصوص بحث تربیت صحیح فرزندان و نیز حجاب مطرح شده و حاوی نکات آموزنده تربیتی هست و می تواند راهنمای خیلی از مادران و پدران در شکل دهی به رفتار فرزندانشان باشد و اهمیت آموزش در قالب عملکرد واقعی ما در زندگی روزمره را نشان می دهد ؛ من در ادامه این پست آورده ام :

                  

معرفی کوتاه :

دکتر ندا ملکی، مجری تلویزیون، سال ۵۹ در اردبیل در خانواده‌ای فرهنگی و متدین به دنیا آمد. وی از دوران کودکی به فعالیت‌های دینی علاقه‌مند بود و بیشتر اوقات همراه با مادربزرگش به یادگیری قرآن کریم می‌پرداخت. مادربزرگش با وجود اینکه سواد خواندن قرآن داشت اما نمی‌توانست معانی آیات الهی را بخواند به همین جهت ندا پس از مدرسه به خانه مادربزرگش می‌رفت و معانی قرآن را از پارسی به گویش آذری ترجمه می‌کرد. مادربزرگش نیز به او نماز را می‌آموخت .... حضور در ویژه‌برنامه نوروز ۷۹ شبکه قرآن سیما به‌عنوان «جوان موفق» به دلیل کسب رتبه سوم مسابقات قرائت قرآن دانشجویان سراسر کشور، سبب راهیابی وی به عرصه اجرا و حضور در تلویزیون شد‌‌.

خانم ملکی در کارنامه فعالیت‌های خود اجرا در برنامه‌هایی همچون آیین‌ زندگی، تا نیایش، اشراق، صبح عالی بخیر، مصیر، روشنا، اشاره، آفتاب شرقی و... را دارد. او دانش آموخته دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد در رشته علوم قرآن و حدیث می باشد.

                                                     **************     
هیچ‌گاه به یاد ندارم خانواده‌ام به زبان مرا تشویق به اعمال نیکو کرده باشند. هیچ‌وقت پدر یا مادرم به من نگفتند حجابت را رعایت کن یا درس بخوان. من طبق آنچه در زندگی دیدم رفتار می‌کردم یعنی پدر و مادرم الگوی عملی افعال نیکو بودند.

اینکه خانواده‌ای بتواند نه با زبان ظاهری که در عمل ، به فرزندانش دین را آموزش بدهد خیلی در تربیت فرزند و تصمیم‌گیری او در انتخاب مسیر زندگی مهم و موثر است.
یادم نمی‌آید تا حدود نوجوانی خانواده‌ام درباره دین با من حرف زده باشند اما در رفتارشان نماز خواندن بویژه نماز اول وقت، دروغ نگفتن و خیلی از مسائل دینداری را یاد گرفتم.
پدرم صداقت زیادی داشته و دارند و مهربانی و خوش‌خلقی‌ای که در مادرم می‌دیدم، بی‌نظیر بود. هر دو در عین حال که نماز می‌خواندند رفتارهای صحیحی داشتند و من از آنها کلام دروغی نشنیدم، همین امر باعث شد کم‌کم من هم به خواندن نماز علاقه‌مند شدم و صدق گفتار از همان زمان در من نهادینه شد.

چادر را خودم برگزیدم چرا که اردبیل پایتخت حسینی ایران است و فرزندان این خطه از ایران اسلامی با مهر حضرت امام حسین و حضرت ابوالفضل‌العباس علیهما‌السلام رشد می‌کنند و مادران پاکدامن‌شان همواره از صبوری و صلابت، حیا و عفاف حضرت زینب سلام‌الله علیها در گوش‌شان زمزمه می‌کنند.

من تا پایان دوره ابتدایی جثه کوچکی داشتم اما وقتی به دوره راهنمایی رفتم به سرعت رشد کردم و قد کشیدم. همان زمان بود که احساس کردم شیوه رفتارم باید تغییر کند. به همین جهت به مادرم گفتم می‌خواهم چادری شوم. مادرم هم برایم چادر مشکی گلداری خرید و من نیز از همان موقع چادری شدم.

در حقیقت حیا و یک عفاف درونی انتخاب این پوشش را برایم رقم زد ، ضمن اینکه شخصیت اسوه‌های دینی به قدری برایم جذاب و دوست‌داشتنی بود که حاضر بودم سختی بعضی از رفتارها را به خاطر جلب رضایت ایشان، با کمال رغبت بپذیرم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ |
 

قطاری سمت خدا می رفت ، همه سوار شدند ...

وقتی به بهشت رسید همه پیاده شدند ...

یادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت  !  


 پ.ن  

صف نانوایی بودم مطلب فوق بر روی دیوار کنار پیشخوان نظرم را جلب کرد. چندبار خواندمش ....  

واقعا مقصد گم کرده ایم ؟؟

پ.ن

متاسفانه این پست به دلایل نه چندان روشن مشکلات بلاگفا حذف شده بود مجبور شدم دوباره باز نشر بدهم.

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ |

پنجشنبه شب خودروی پراید شوهر خاله مرا در حالی که در مهمانی بودند و اتفاقا ما هم دعوت بودیم دزدیدند ، حالا بگذریم که بنده خدا موقع رفتن به منزلشون وقتی دید جا تره و بچه یعنی ماشینش نیست چقدر حرص خورد و به زمین و زمان بد و بیراه گفت !

داستان تا اینجا خیلی عادی هست و شاید برای خیلی ها پیش آمده باشد اما قشنگیش از اینجا شروع میشه که آقا دزده از روی بیمه خودرو  تلفن شوهر خاله بخت برگشته ما را می بیند و زنگ میزنه و خیلی شیک و محترمانه خودش را معرفی میکند و می گوید: " داداش خیلی گدایی !! هیچی تو ماشینت بدرد بخور نیست ! "

البته گفتنی هست که ماشین تقریبا مستهلک بوده و آقا ناصر (شوهر خاله) می گفت لاستیک هاش هم صاف و حتی ضبط صوت درست حسابی هم نداشته است.

خلاصه آقای دزد محترم پس از تحقیر آقا ناصر میگه که اگه ماشینت را می خواهی ساعت ده شب با پانصد هزار تومن بیا فلان جا !!؟ آقا ناصر هم که فرصت را مناسب می بیند به دزده میگه من یک کارمندم و با خواهش و تمنا و التماس از آقا دزده می خواهد که کمی تخفیف قائل شود و پس از یک مقداری چک و چونه آقا دزده به چهارصد هزار راضی میشه !!

خلاصه بعد از یک سری عملیات جمیز باندی که در حوصله این مطلب نیست آقا ناصر به ماشینش و آقای دزد محترم هم به پولش می رسد و پرونده ماجرای دزدی خودرو به خیر و خوشی بسته می شود !!

جالب نبود ؟؟؟ خدایش عجب اوضاعی شده ؟!!  آدم شاخ در میاره ! من که میگم دمش گرم دزد جوانمرد و با حالی بوده !!  خدا خیرش بده !! 

 

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ |
 

دلم به حال پروانه ها می سوزد ، وقتی چراغ را خاموش می کنم ....

و به حال خفاش ها وقتی چراغ را روشن می کنم ...

انگار نمی شود قدمی برداشت ، بدون آنکه کسی برنجد  ؟!!

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ |

 در واقع، حجاب یک نشانه و علامت است ! 

 علامت اینکه نمی خواهی نامحرم رابطه ای غیر از رابطه ی انسانی با شما داشته باشد و شما هم تمایل نداری که رابطه ای غیر از رابطه ی انسانی با فردی داشته باشی.  

این علامت بایستی در رفتار و ظاهر شما نمود پیدا کند، تا نامحرم حساب کار خود را بداند...  

برای بحث درباره حجاب باید توجه داشته باشیم که این موضوع به تمام انسان ها، اعم از زن و مرد و پیر و جوان، مربوط است و این طور نیست که حجاب و داشتن پوشش مناسب تنها مختص به خانم ها باشد و مردها الزامی برای رعایت آن نداشته باشند. 

 حقیقتا اگر شما روسری بر سر نداشته باشید، اتفاق خاصی نمی افتد. آنچه بیشتر تحریک آمیز است، رفتار اشخاص است. مثلا نحوه آرایش مو و مدلی که مو را درست می کنند، بسیار می تواند تاثیر داشته باشد، یک موی ساده با یک مویی که به زیبایی آرایش شده است بسیار متفاوت خواهد بود.  

در این صورت راه شما ( فرق شما) به عنوان کسی که دین و مذهب خود را انتخاب کرده اید، با فردی که اینطور نبوده مشخص می شود. ما نمی توانیم اجبار کنیم. 

 امروزه در کشور ایران افرادی مذهبی زاده هستند که مذهب انتخاب آنها نبوده است. تعداد این افراد کم هم نیست. نه اینکه این افراد لامذهب بوده و مثلا برای امام حسین(ع) گریه نمی کنند؛ اما نماز هم نمی خوانند یا یک روز می خوانند و چند روزی نمی خوانند. 

 چه علتی دارد که این افراد حجاب داشته باشند. نماز را که پایه دین است ندارند، آن وقت ما از آنها انتظار حجابی را داریم که بسیار به تقوای انسان بستگی دارد. 

 در نظام اسلامی که حضرت رسول (ص) آنرا اجرا کردند، حجاب موضوعی منفی و نفرت انگیز نبود، بلکه چیزی بود که مردم اطلاع چندانی از آن نداشتند. آنها حجاب داشتند، اما چرایی آنرا نمی دانستند.  

اما الان برای درصد نه چندان کمی از مردم جامعه، حجاب به معنای عقب افتادگی و چادر به معنای امل بودن است.  

البته این نوع نگاه بی زمینه نیست. در قرن گذشته، پیش از رضاشاه، مگر زنان ما چادر بر سر نمی کردند، آیا آنها زنان باسواد، اسلامی، آشنا به امور سیاسی، نقش آفرین و خوشایندی بودند؟!  

متاسفانه جز خاله زنک بازی، نقش دیگری نداشتند.  

البته بنده به آن ده درصد  آگاه و اصیلی که از ابتدا دنباله رو خط تشیع بودند، کاری ندارم، بلکه روی صحبتم فرهنگ غالب جامعه است.  

بعد هم توامان با بحث بی حجابی، دانشگاه ها راه افتادند. مثلا دکتر شریعتی هم در سراسر سخنرانی هایشان در حسینه ارشاد، کلامی در رابطه با اینکه زنان بایستی حجاب داشته باشند ندارند، اما زنانی که پیش از انقلاب در سخنرانی های ایشان شرکت می کردند، همگی به تدریج باحجاب شده اند؛ زیرا آنها خود واقعی خویش را یافتند. آنها دانستند که از ثروت هایی برخوردارند که بسیار بالاتر از ثروت هایی است که غرب به آنها عرضه می کند. ما می بایست این سیر را طی می کردیم که متاسفانه نکردیم.  

در حال حاضر هم بایستی همین سیر را طی کنیم. اگر حجاب اجباری نباشد، چه چیزهایی را از دست خواهیم داد؟!      


 

 برگیزده ای ازمصاحبه دکتر مریم حاجی عبدالباقی

 کارشناس دینی ؛ استادیار و عضو هیات علمی 

 دانشکده الهیات دانشگاه آزاد اسلامی تهران شمال 

 در مصاحبه با شبکه اینترنتی آفتاب  

 

 


 پ ن  :   

این مدت بلاگفا نبود و من هم چندان دل و دماغی برای نوشتن نداشتم. 

دوست داشتم بعد از این مدت یک مطلبی را خوذم کار کنم ولی باشه وفتی دیگر ....

گاهی در بعضی مصاحبه ها مطالب قابل تاملی مطرح میشه و مصاحبه فوق از همین دست هست . 

هدفم این هست که در اینجا نظرات مختلف و گاها متضاد نیز مطرح و مورد تفکر واقع شود.

این متن بخشی از یک مصاحبه می باشد و انتخاب آن در اینجا به معنی موافقت با تمام مطالب مطروحه در آن نیست. 

من خودم شخصا به آن نقد هایی دارم.

نوشته شده توسط زهرا سماواتی منفرد در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ |
 
مطالب قدیمی‌تر