وقتی چترت؛ خداست؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد.
 

من می خواهم در آینده شهید شوم .... 

معلم پرید وسط حرف علی و گفت : " ببین علی جان موضوع انشاء برای این هفته این بود که می خواهید در آینده چه کاره شوید ؟!  " 

علی دفترش را بست و به معلم خیره شد .... 

معلم ادامه داد منطورم این است که باید در مورد یک شغل و حرفه یا کار توضیح می دادی مثلا الان پدرت چه کاره است ؟ 

علی دست را بالا برد و گفت :  "  آقا اجازه ..... پدرمان .... شهید هست !!  " 


برچسب‌ها: داستانک
+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند 1393ساعت 0:24  توسط زهرا سماواتی منفرد  | 

 

خیلی قبل ترها میان گفتگوها من از بعضی از خانم های پا به سن گذاشته تر فامیل شنیده بودم که می گفتند : دکتر محرمه آدمه  !!

یک کم بعدترش روحانی مسجد هم بهش اضافه شد .

 بعدش یواش یواش این لیست مثل یک کودک شیطون شروع به رشد نمود و هی بزرگتر و بزرگتر شد و افراد مختلفی البته بواسطه شغلشون به این لیست اضافه شدند مثل عکاس و فیلمبردار و عاقد !!

اما این لیست خیال توقف نداشت و پا را از محدوده بعضی شغل ها هم فراتر گذاشت و راه خودشو در محدوده فامیل هم گشود و بهش شوهرخواهر و پسرخاله  و برادر شوهر و  .... اضافه شد.

تازگی ها دیگه کامل تر هم شده و همکار و رئیس و معاون اداره و .... اینها هم بهش اضافه شدند والحمدالله همه هم محرم هستند !

الان دیگه  بعضی ها چادر پوشیدن و حجاب گرفتنشون موقع  نماز خواندنشون هست  که ظاهرا نشان می دهد استغفرالله زبانم لال این وسط  فقط  " خدا "  نامحرمه !


برچسب‌ها: حجاب و عفاف
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 12:7  توسط زهرا سماواتی منفرد  | 

 

  آن ساعت طبق برنامه کلاسی دیکته داشتیم و همه داشتیم دیکته لغات می نوشتیم و خانم لغات را دانه دانه و بصورت شمرده می خواند و در طول و عرض نیمکت ها قدم می زد. من سر میز کنار پنجره نشسته بودم . خانم طباطبایی از کنارم رد شد و پس از چند ثانیه ضربه ای محکم بصورتم خورد و ناگهان صورتم داغ شد و در حالت گیجی صدای خانم را می شنیدم که می گفت : " احمق !!  مگه نگفتم ستونی بنویسید !! " 

وقتی زنگ خورد رفتم دستشویی و صورتم را شستم ولی جای انگشت های خانم هنوز روی صورتم بود !!

چند روز پیش که خبر تنبیه دانش آموزی توسط معملش در رسانه ها منتشر شد ناخودآگاه یکسری از خاطرات یک دوره از دوران تحصیلم یعنی سال دوم دبستان مانند یک فیلم سینمایی کوتاه از پیش چشمانم گذشت. 

 یکی از خشن ترین معلم ها یی که ممکنه در طول دوران تحصیل فردی وجود داشته باشد معلم سال دوم دبستان ما یعنی خانم طباطبایی بود .  کلاس دوم  " ج "

البته برداشت من از خشونت معلممان مربوط به تلقی او از مقوله آموزش و تربیت بچه ها بود که زمین تا آسمان با شرایط کنونی بچه های امروزی متفاوت بود . خانم طباطبایی برعکس آنچه که ممکنه فکر کنید مسن بود ! 

حالا هم که اسمشان را می آورم ترس را تو اعماق وجودم حس می کنم !  

خانم طباطبایی هر شیطنت , بی انضباطی و تنبلی را با تنبیه بدنی فرد خاطی یا همه بچه های کلاس بصورت دسته جمعی پاسخ می داد. 

همیشه یک خط کش چوبی دستش بود که برای زدن کف دست بچه ها استفاده می کرد.

یکبار کمی با تاخیر سرکلاس آمد و بچه ها مشغول شیطنت و سر و صدا بودند ؛ با ورود ناگهانی ایشان همه ساکت شدند و مبصر برپا داد .  خانم که سر و صدای بچه ها را در راهرو شنیده بود به محض ورود به فراخور شناختی که از بچه ها داشت همه را با زدن خط کش چوبی به کف دستشان تنبیه کرد ! بچه های شیطون تر محکم تر و بچه های آرام کلاس آرام تر ! 

اما خدایش دوره ما با حالا چقدر فرق کرده و چقدر الان بچه ها را عزت تپان می کنند اما آنموقع شکل دیگری از تربیت در بین معلمان قدیمی مرسوم بود. 


 

**  من عاشق حضرت  محمد (ص)   هستم **

 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 18:18  توسط زهرا سماواتی منفرد  | 

 

بدان خدایی که گنج های آسمان و زمین در دست اوست؛ به تو اجازه درخواست داده و برآورده کردن آنها را بعهده گرفته است . 

تو را دستور داده که از او بخواهی تا ببخشاید ، رحمتش را بخواهی تا ببخشاید و خداوند میان تو و خودش کسی را نگذاشته تا حجاب و فاصله پدید آورد. 

از گنجینه های رحمتش درخواست کن که جز او کسی نمی تواند ببخشاید. 

عمر بیشتر ، تندرستی بدن و گشایش روزی . 

پس هرگاه خواستی می توانی با نیایش درهای نعمت خدا را بگشایی تا باران رحمت الهی بر تو ببارد. 

هرگز از تاخیر برآورده شدن نیاز ناامید مباش زیرا بخشش الهی به اندازه نیت است. 

گاه برآورده شدن نیاز دیرتر می گردد تا پاداش درخواست کننده بیشتر و جزای آرزومند کامل تر شود. 

گاهی می خوانی اما پاسخ داده نمی شود چراکه بهتر از آنچه خواستی در وقت مشخص به تو خواهد بخشید. چه بسا خواسته ای داری که برآورده شدنش مایه هلاکت دین تو خواهد بود پس خواسته های تو به گونه ای باشد که جمال و زیبایی تو را تامین و رنج و سختی را از تو دور کند پس نه مال دنیا برای تو پایدار و نه تو برای مال دنیا خواهی ماند ..... 

 

این بخشی از نامه امام علی علیه السلام به فرزندشان امام حسن مجتبی علیه السلام بود که در نهج البلاغه آمده است . 

این چیزی که ما آن را قانون جذب واقعی می دانیم . این همان چیزی است که در کتاب خدا آمده است :  

                                                   "   ادعونی استجب لکم  "   

                                           "  مرا بخوانید تا جواب شما را بدهم  "

از چه کسی بخواهیم ؟     از بی نیازی که بی منت می بخشد ؛ یعنی خدا . 

چه بخواهیم ؟    چیزی که جز او کسی نمی تواند به تو ببخشد . چیزی که ارزش خواستن دارد . 

نکته قابل تامل مسئله عدم برآورده شدن برخی خواسته هاست که به زیبایی دلیلش در این نامه بیان شده است. پس بخواهید از کسی که بهترین ها را برای شاهکار آفرینش خود می خواهد و تنها اورا بپرستید و تنها از او یاری بجویید.  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم دی 1393ساعت 22:1  توسط زهرا سماواتی منفرد 

 

    سه ماهی بود که ازش خبری نداشتم ؛ شماره اش را که روی صفحه گوشیم دیدم خوشحال شدم . بعد سلام و احوالپرسی گفت : " می خواهم یک سر بیایم پیشت ؛ خانه هستی ؟ "

 گفتم : " امروز کاری ندارم و علیرضا هم نیست , پس بیا منتظرتم  ! "

نیم ساعت بعد صدای زنگ آیفون رشته فکر و خیال هایم را پاره کرد.

دیدم دوست و همکار سابقم مرضیه است . آمد بالا و خیلی ناراحت و غمگین به نظر می آمد ؛ چادرش را روی دسته راحتی انداخت و همانطوری آمد جلو و بغلم کرد و پقی زد زیر گریه ......چه گریه ای ...... بغضش بدجوری ترکید .... با کلی قربان صدقه آرامش کردم و برایش یک لیوان آب آوردم تا حالش بیاید سر جایش .

بعد که آرام شد برام تعریف کرد که چندی بعد از ازدواجش ؛ شوهرش شروع به  ناسازگاری می کند و با گذشت زمان روابطشان روز به روز تیره تر می شود و شوهرش با بهانه گیری و آزار و اذیتش کار را به جایی میرساند که دست آخر مجبور به قبول طلاق می شود.

 مرضیه خیلی دختر خانه دار و از لحاظ اخلاقی خوش اخلاق و بسازی بود و تا آنجایی که من دیده بودم برای خودش کدبانویی بود و کلی هنر داشت. روزی که ازدواج کرد اصلا فکر نمی کردم کارش به اینجا ها کشیده شود ؛ آنموقع تصورش هم سخت بود .

کنجکاو شدم که ببینم چرا فرجام کارش چنین شد؟

علت در یک چیز خلاصه می شد و آن اینکه شوهر سابقش از طریق شبکه اجتماعی    وی چت   با دختری آشنا می شود و چون عقل بعضی از این آقایان ( البته همه نه ) به چشمشون هست ؛ ورود این غریبه خوش آب و رنگ از طریق دنیای بی انتهای مجازی به زندگی واقعی آنها سبب از هم پاشیدن کانون این زندگی می گردد.

حالا شانسی که آورده بود این بود که خدا دراین مدت بهشون فرزندی نداده بود که مشکلی به مشکلاتش اضافه شود !

زمانی که داشتم این مطلب را می نوشتم در پس زمینه صدای مجری برنامه رادیویی به گوش می رسید که می گفت :

 "   ثبت هیجده طلاق در هر ساعت در کشور !   "

پ. ن :

ما ایرانی ها جنبه خیلی چیزها را نداریم و شور همه چیز را در می آوریم ؛ نمونه بارز آن همین شبکه های مختلف اجتماعی و ارتباطی و نوع استفاده ای که ما از آنها می کنیم است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 23:11  توسط زهرا سماواتی منفرد  | 

خدا بیامرزدش ! صدای  خوبی داشت ! اما خودمونیم ؛ بی تعارف ما ایرانیا چرا اینجوری هستیم ؟!

 چطوری ؟ ....

خوب ..... اینطوری که وقتی یکی می میرد و از میانمان می رود تازه برایمان عزیز می شود !!

تازه یادمون می افتد که بابا این گوشه و کنار ها یکی هم بوده !!

از همه بدتر اینکه شاید زمانی برای عزیزترین نزدیکانمون هم دچار فراموشی میشیم.

حالا به خودتون نگیرید اما خدا بیامرزدش اگه اونموقع که زنده بود و در میانمان , این همه استقبال از آلبوم هایش یا کنسرت و برنامه هاش می شد شاید هنوز در بین ما بود ....  البته عمر دست خدا است .

خدا کنه این اتفاقات قدری تکونمون بدهد تا قدر یکدیگر و دوستانمون را بدانیم و ای کاش تا وقتی زنده هستیم بیشتر با هم مهربون باشیم و هوای همدیگه را داشته باشیم .

ان شا الله 


( برگی از یک نوشته ) 

انسان نمی تواند در حوزه ای از زندگی خود با درستی و صداقت عمل کند در حالی که در سایر حوزه های زندگی اش آلوده به نادرستی هاست . زندگی ؛ واحدی تجزیه ناپذیر است .

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 9:16  توسط زهرا سماواتی منفرد  | 

راستی تا حالا فکر کردید از یک بادکنک ساده که یک اسباب بازی معمولی برای بچه ها محسوب می شود چه چیزهایی می توان یادگرفت ؟؟؟!!

جدی میگم تا حالا شده راجع بهش فکر کنید ؟

یک مطلبی خواندم در یک جایی که منتصب به شکسپیر بود و از قول شکسپیر گفته شده بود که اگه زمانی فرزندی داشته باشم برایش بسیار بادکنک می خرم ؛ البته دلایلش هم نوشته یود.

حالا صرفنظر از اینکه بعید می دانم زمان شکسپیر بادکنک حداقل با این شکل و شمایلی که ما میشناسیم وجود داشته است  ! اما استنتاج های جالبی در آن مطلب بود.

خوب حالا درس هایی که یک بادکنک خوشکل و مامانی به ما میدهد از دید جناب شکسپیرررر:

بازی با بادکنک به بچه ها یاد می دهد که باید بزرگ باشه اما سبک ! تا بتواند بالاتر رود.

بهش یاد میده که چیزهای دوست داشتنی می توانند در یک لحظه ، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند. پس نباید زیاد بهشون وابسته بود .

مهمتر از همه اینکه وقتی چیزی را دوست دارد نباید اینقدر بهش فشار بیاورد که راه نفس کشیدنش را ببنده چون ممکنه برای همیشه از دستش بدهی .

دیگه از بادکنک میشه یاد گرفت که نباید یک نفر را خیلی بزرگ کنی چون در آخر میترکه و تو صورت خودت می خورد !!

و آخریش اینکه بادکنک با اینکه تمام زندگیش بسته به یک نخ است اما باز هم توی هوا می رقصه !


  برگی از یک نوشته ( حجاب نوشت)  :

  من کلی خوشحال میشم وقتی که هیچ حرفی نمی زنم ، هیچ شعاری هم نمی دهم، ولی می بینم این پرچم افکار من  ...  این  چادر  دوست داشتنی من ؛ با صدای بلند به همه میگه که :

لطفا مراقب رفتارتون باشید...من بعنوان یک زن ؛ یک انسان ، حرمت دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 23:41  توسط زهرا سماواتی منفرد